تبليغاتX
موج نو

موج نو

سینما(نقد فیلم)

 

نیل مارشال یکی از نام های تازه در سینمای انگلستان است. با دو فیلم اولش شور و انتظاری گسترده در میان سینما دوستان برانگیخت و باید با سومین اثرش پاسخ گوی انتظاراتی باشد که خلق کرده است. او ۳۷ ساله است با این وجود موفق شده تا کارنامه فیلمسازی قابل اعتنایی برای خود دست و پا کند. بهتر است آخرین فیلم او به نام روز قیامت را که می تواند یادآور آثار برجسته موج فیلم های بعد از آخر زمان مانند جنگجویان، مکس دیوانه و فرار از نیویورک باشد، از زبان خود او بشنوید...

 

 

گفت و گو با نیل مارشال کارگردان روز قیامت

 

شبیه زامبی ها شده ایم!

 

ترجمه امیر عزتی

 

نیل مارشال متولد ۲۵مه ۱۹۷۰ نیوکسل انگلستان است. یکی از اعضای گروه غیر رسمی "Splat Pack" که از موج نوی ترسناک سازان تشکیل می شود. کسانی مانند الکساندر آجا، دارن لین بوسمن، گرگ مکلین، الی راث، جیمز ون، لی وانل و راب زامبی که فیلم هایشان سرشار از خون و خونریزی است.

مارشال از سال ۱۹۹۴ در مقام تدوینگر فیلم تلویزیونی Driven وارد سینما شد و بعدها با نوشتن فیلمنامه ادامه داد. در سال ۱۹۹۹ اولین فیلم کوتاه خود به نام جنگجو را ساخت. سه سال بعد موفق شد اولین فیلم سینمایی خود سگ سربازها را کارگردانی کند. فیلم درباره شش سرباز و ماموریت شان در کوه های اسکاتلند بود که با داستان آدم های گرگ نما گره می خورد. فیلم موفق شد ۴جایزه معتبر از جشنواره های بین المللی کسب کرده و مارشال را به تماشاگران و منتقدها بشناساند. میان این فیلم و کار بعدی او سقوط/ The Descent سه سالی فاصله افتاد. داستان گروهی متشکل از شش زن  که پا به درون غاری کوهستانی گذاشته و با گروهی از موجودات ناشناخته تشنه خون و آدمخوار روبرو می شدند. ترکیب زنانه اعضای گروه و هجوم موجودات خونخواری که به نظر می رسد همگی مذکر باشند ، فضای هولناک داخل غار و روابط میان اعضای گروه از نکات مثبت کار مارشال بود و حتی شایعاتی بر سر زبان بود که وی برای افزودن بر هراس بازیگران تا اولین برخورد آنها با موجودات داخل غار، چیزی درباره ماهیت شان به بازیگران زن خود نگفته بود تا ترسی واقعی را در چهره آنها بنشاند.

 

 

و اینک سومین فیلم او با نام روز قیامت بر پرده سینماهای دو سوی اقیانوس است. کشوری بر اثر شیوع ویروسی مرگبار اسیر هراس و آشوب شده و انسان های آلوده یا مشکوک به آلودگی بسیاری از سوی دولتمردان به شکلی غیر انسانی در قرنطینه محبوس شده اند. این انسان ها سه دهه در اسارت روزگار می گذرانند، تا اینکه ویروس مرگبار بار دیگر بازماندگان اسیر وحشت می کند. تنها راه نجات انجام ماموریتی توسط ادن سینکلر و گروهش است چون خبر موثقی دریافت شده که گروهی از انسان ها در آن سوی دیوار بزرگ معالجه شده اند و می شود پادزهر این ویروس را یافت.

 

 

می توانید کمی از روز قیامت و تفاوت آن با فیلم های قبلی تان برای ما حرف بزنید؟

این فیلم با دو کار قبلی کاملاً تفاوت دارد. تلاش کردیم تا همه چیز را به شکلی واضح تصویر کنیم. دوست داشتم فیلمی با گستردگی موضوعی بزرگ و لایه لایه بسازم. ما صحنه هایی فیلمبرداری کردیم که بعدها هزاران چیز به آنها افزوده شد. در آغاز تردید داشتم اما به شکلی دور از انتظار خودم؛ واقعاً فیلم مفرح و سرگرم کننده ای شد. خیلی دوست داشتیم چنین اتفاقی بیفتد! تقریباً همه صحنه ها را در آفریقای جنوبی فیلمبرداری کردیم و قسمت عمده پولی را که داشتیم صرف اضافه کردن لایه ها و افکت های مختلف کردیم. خوب، مثل یک فیلم ۱۰۰ میلیون دلاری دیده می شود، اما فقط ۳۰ میلیون دلار هزینه بر داشت. از اینکه این طوری دیده می شود، خیلی راضی هستم.

 

 

یعنی حالا بیشتر از سابق به خودتان اطمینان دارید؟

نمی دانم، شاید به خاطر اینکه این فیلم در شرکت خودمان تولید شده، یا چون همیشه با آدم های ثابتی کار می کنم-چون که از فیلم سگ سربازها با هم هستیم و سفر مشترکی را آغاز کرده ایم وحتی مجبور شده ایم با بودجه های اندک هم کار کنیم- البته تصور می کنم به عنوان یک گروه فیلمسازی کم کم جا افتادیم. چون دوباره کار کردن با همان آدم ها فوق العاده است. این اتفاق هم برای من و هم برای آنها یک نوع چالش و رقابت است، اما به نظر من دلیلش اینه که همیشه از همدیگر حمایت می کنیم.

از طرفی چون به هم نزدیک هستیم و همیشه با هم کار می کنیم، می توانیم راحت و سریع حرکت بکنیم، این هم باعث می شود تا قدرت تخیل تان قوی شود. اگر قرار باشد از سبک صحبت کنیم؛ به نظرم این بوده که هر وقت به چیزی فکر کرده یا خواسته باشم آن را به مرحله عمل در بیاورم سعی کرده ایم تا جایی که در توانم باشد مقابل دوربین آن را انجام بدهیم. نمی خواهم به جلوه های ویژه اعتماد کنم اما در این فیلم صدها نمونه از این جلوه ها وجود دارد. اولین بار است که این همه از جلوه های ویژه استفاده کردم. بعضی وقت ها ضروری به نظر می آیند، و نمی توانیم خیلی چیزهای مورد نیاز را بدون آنها خلق کنیم.

با این حال خیلی سعی کردیم همه چیز را در برابر دوربین خلق کنیم، چون می خواهم تا حد ممکن واقعی دیده شود. دوست دارم همه چیز خالص دیده شود. برای به فعل در آوردن این کار لازم است از هیچ چیزی رویگردان نباشم، یعنی اگر قرار باشد یک انسان با تبر قطعه قطعه شود، از نمایش خون یا قطعات بدن فرار نمی کنم. فکر می کنم کاری که می خواهم بکنم این است، فرار نکردن از واقع گرایی و خشونت تا حد امکان.

 

با توجه به حرف هایتان، به نظر می آید از پلیس آهنین تاثیر گرفته باشید. ۹۹ درصد چیزهایی که در فیلم هست با تکنیک CGI به وجود آمده.

بله. عموماً روی جلوه های ویژه و زمانی که باید صرف صحنه ها کنم خیلی مکث می کنم. قبول می کنم که ممکن است از افکت های خوبی استفاده نکرده باشم، اما اگر به چشم خوب می آیند موفقیت شان به میزان وقتی که صرف آنها کرده ام بستگی دارد.

 

 

چالش برانگیزترین چیز برای شما چه بود؟

دو زره پوش؛ که آنها را شبیه تانک های شش تنی ساختیم و صحنه ای درست کردیم که یکی از آنها بر اثر تصادف سرنگون می شد. تعریفی که به آنها دادم این بود: " می خواهم مثل نهنگی دیده بشوند که از آب بیرون پریده" ،مثلاً با یک اتومبیل تصادف می کنید، به هوا پرتاب می شوید و با صدایی بلند به زمین برخورد می کنید، چنین چیزی خواستم. ابتدا درباره زره پوش های شش تنی با موتور V8 کمی نگران بودیم، چون بدلکار ها می خواستند این تصادف را به چشمگیر ترین صورت انجام بدهند. طبیعی است که این کار نیاز به مهارت داشت و روی آن خیلی فکر کردیم. نمی توانم حدس بزنم اگر به یک دیوار برخورد می کرد یا درهم کوبیده می شد، چه اتفاقی می افتاد. بچه ها دور خیز کردند و بعد با بیشترین سرعت ممکن حرکت کردند و آن صحنه تصادف خارق العاده را فیلمبرداری کردیم. واقعاً نمایش جالب و باشکوه بود، خیلی راضی هستم. دقیقاً مثل نهنگی دیده می شد که از آب بیرون پریده باشد.

 

باید این فکر را کاملاً پخته بوده باشید؟

بله، کاملاً پخته. باید در آشپزخانه جهنم آن را پخته باشیم. می دانید به تمام معنی یک برداشت استادانه بود. هر کدام از بدلکار ها چالش های مخصوص به خودشان دارند و طبیعی است که بزرگ ترین ترفند آنها واقعی دیده شدن است. اینکه هر چیزی را واقعی نشان بدهید، به این معنا نیست که عناصر فانتزی را کم کنید. انگار پایان یک جان سخت تازه است، مثلاً یارو خودش را از هواپیما آویزان می کند یا از چیزهایی شبیه این می پرد. در واقعیت هیچ کس چنین کارهایی نمی کند، این کارها سبب مرگ انسان ها می شود. من نمی خواهم چنین کارهایی را در فیلم هایم انجام بدهم. اگر سقوطی باید در کار باشد، حتماً یک نفر هم باید زخمی بشود و یا باید ارتفاع آن قدر زیاد نباشد که کسی از این سقوط یا پرش لطمه ای نبیند. به نظر من باید واقعی باشد و گرنه تمامی افسون فیلم از دست می رود. ما هم از این قاعده پیروی کردیم.

 

 

صحنه ها از چند جهت جالب توجه هستند، یکی از آنها تعداد زیاد بازیگران مونث فیلم است، که یک عنصر استاندارد و کلیشه ای فیلم های ترسناک نیست. آیا در این فیلم هم شخصیت های زن قدرتمندی وجود دارد، و شما با این کار به فیلم های دیگر ارجاع داده اید؟

بله در این فیلم نقش اصلی به عهده زنی قدرتمند است. او سربازی متعلق به دنیای آینده است و جایی در میانه راه روحش را گم کرده و تبدیل به جزئی از سیستم شده است. تم اصلی فیلم رهایی زن از این وضعیت و یافتن انسانیت خودش است. ویروس شخصیت او را آلوده کرده و بر زندگی اش در کودکی اثر گذاشته، نوعی تلاش برای رهایی از این وضعیت، ماجرای یافتن درمان ضروری.

 

و چه کسی نقش این زن را بازی می کند؟

رونا میترا. این زن یک قاتل خونسرد است، گروهی از سربازان را رهبری می کند و از این کار خوشش می آید. راستش ساختن یک فیلم دیگر با محوریت شخصیت زن قوی انتخاب آگاهانه ای نبود، کاملاً تصادفی این طور شد. یعنی نوشتن دو فیلمنامه پشت سر هم با شخصیت های اصلی زن، خود به خود اتفاق افتاد.

 

چرا رونا میترا؟

در صحنه های آزمایشی برای انتخاب بازیگر فوق العاده خوب بازی کرد. از نظر فیزیکی هم خودش بود،۱۱ هفته برای نقش و بازی در صحنه های نبرد تمرین کرد و در نهایت تاثیر خوبی روی شکل فیلم گذاشت. به نظر من برای این نقش آفریده شده.

 

 

خوب راستش خیلی کنجکاوم بدانم چطور شروع به کار می کنید، مثلاً بودجه لازم برای ساخت سگ سربازها را چطور تهیه و شروع به فیلمبرداری کردید؟

راستش پروسه طولانی و خسته کننده ای است. بعد از نوشتن اولین صحنه سگ سربازها، فیلمبرداری آن واقعاً شش ماه وقتم را گرفت. خوش شانس بودم که یکی از آشنایانم فیلمنامه را به AFM برد. آدمی به اسم دیوید آلن هم آنجا بود. پول هم داشت و نمی دانم چرا دلش می خواست یک فیلم درباره آدم های گرگ نماها بسازد، خیلی به این نوع فیلم ها تمایل داشت. ما هم صحنه ای با یک آدم گرگ نما داشتیم و به محض دیدن این صحنه خواست که با ما کار کند، ماجرا این طوری بود. بقیه اش واقعاً تاریخ است. موقع فیلمبرداری در انگلستان، همه چیز مثل سال های پایانی دهه ۱۹۹۰ بود، هیچ کس دلش نمی خواست فیلم ترسناک بسازد. اینکه در زمان حال یا چند سال گذشته چه کرده بودید، هیچ اهمیتی نداشت. پذیرش فیلم ترسناک از سوی صنعت سینمای انگلستان قابل قبول نبود. در نهایت از طرف شرکت Spinach Maganay Film Arkansas سرمایه تامین شد. درست بعد از این بود که فیلم های ترسناک بار دیگر کمی مقبولیت پیدا کرد و تصور می کنم که مخارج تولید سقوط[Descent]از طرف یک شرکت بریتانیایی تامین شد، البته خیلی راحت نبود، فقط بدون شک کمی از سگ سربازها راحت تر بود.

 

خوب پروژه بعدی چیست، هنوز بحث ساختن پایگاه نظامی در جریان است؟

خیر، پایگاه نظامی تقریباً در درجه دوم قرار دارد. تصور می کنم در این لحظه ساختن یک فیلم با زامبی ها مناسب نباشد چون که در واقعیت خیلی شبیه زامبی ها شده ایم! به نظرم باید ارزش این طور چیزها باید بالا ببریم، فعلاً سعی می کنم فیلمی به اسم لانه عقاب را بسازم، اما باید صبر کرد و دید.

 

 

لانه عقاب چطور فیلمی خواهد بود؟

تصور می کنم می توانم بگویم که ایندیانا جونز من است. چنین توضیحی می توانم بدهم. اما از ترکیب چیزهای زیادی شکل خواهد گرفت. یک فیلم اکشن نیست. اما با این حال صحنه های اکشن زیادی خواهد داشت.

 

آیا فیلم عناصر فانتزی هم خواهد داشت؟

بله تقریبا کمی. در واقع فیلم کمی بر اساس تاریخی مجعول بنا شده، اما ما هم چیزهایی محصول تخیل به آن اضافه کرده ایم. از همین الان به شما اخطار می دهم که فیلم پر از مرگ های بی دلیل خواهد بود.

 

به خاطر محتوی خشونت آمیز فیلم دغدغه درجه بندی نمایش را ندارید؟

فکر نمی کنم خیلی سرشار از خون و خونریزی باشد، قطعاً چنین فیلمی نخواهد بود. تصور هم نمی کنم با هیولاها ارتباط داشته باشد. این فیلم درباره بریدن سر آدم های واقعی توسط یکدیگر است، و به همین خاطر ممکن است که مشکلاتی هم به وجود بیاید. تا امروز مشکلی با درجه بندی فیلم هایم نداشته ام. باید صبر کرد و دید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28  توسط امیر عزتی  | 

 

معرفی فيلم های روز

 

 

روز قیامت    Doomsday

نویسنده و کارگردان: نیل مارشال. موسیقی: تایلر بیتس. مدیر فیلمبرداری: سام مک کوردی. تدوین: اندرو مک ریچی، نیل مارشال. طراح صحنه: سایمون باولز. بازیگران: رونا میترا[ادن سینکلر]، باب هاسکینز[بیل نلسون]، آدرین لستر[نورتون]، الکساندر سیدیگ[جان هچر]، دیوید اوهارا[مایکل کاناریس]، ملکوم مکداول[کین]، کریگ کانوی[سول]. ١٠٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٨ انگلستان، آمریکا، آفریقای جنوبی.

ویروسی مرگبار در بریتانیا شیوع پیدا کرده و جان میلیون ها انسان را می گیرد. دولتمردان برای جلوگیری از گسترش بیشتر ویروس، با اتخاذ سیاستی غیر انسانی بخش جنوبی کشور-اسکاتلند- را قرنطینه افراد آلوده اعلام کرده و پس از کشیدن دیواری فلزی در سراسر شبه جزیره، در قسمت شمالی آن ساکن می شوند. سی سال بعد، ویروس کشنده بار دیگر در شهرهای بزرگ ظاهر می شود. تنها راه اعزام گروهی از مامورین زبده به آنسوی دیوار فلزی و داخل قرنطینه است. چون اطلاعات موثقی در باب نجات برخی انسان ها در آن قرنطینه به دست آمده است. سرپرستی این گروه به عهده ادن سینکلر است که سی سال قبل هنگام شیوع ویروس مرگبار، مادرش را از دست داده و اینک قاتلی بی رحم در خدمت سیستم است. گروه از دیوار عبور کرده و در اولین توقف شان در گلاسکو با گروهی از اوباش آدم خوار به رهبری سول برخورد کرده و تعدادی از نفرات کشته می شوند. سینکلر به همراه تنی چند و دختری به نام کالی که یکی از نجات یافتگان ویروس به شمار می رود، بعد از کشتن دوست دختر سول از آنجا می گریزد. اما مدتی بعد همگی به دام کسی می افتند که گفته می شود واکسن ضد ویروس را کشف کرده است: دکتر کین، کسی که سینکلر و افرادش برای یافتن او پا در راه این ماموریت نهاده بودند. اما کین با افرادش که همگی زره های فلزی قدیمی بر تن دارند، در یک قلعه زندگی می کند. و از همه مهم تر کین به زندگی کسانی که آن سوی دیوار زندگی می کنند هم اهمیتی قائل نیست. همزمان در آن سوی دیوار، نخست وزیر هچر نیز آلوده شده و خودکشی می کند. معاون وی کاناریس جای او را می گیرد، اما جنگ قدرت میان او و رئیس سینکلر به نام بیل نلسون نیز شکل گرفته است. سینکلر موفق می شود از چنگ کین و افرادش گریخته و بعد از رویارویی مجدد با سول، دختر نجات یافته را تحویل کاناریس بدهد و...

چرا باید دید؟

یک فیلم پسا آخرزمانی دیگر و این بار با طعم اسکاتلندی!

روز قیامت یک فیلم علمی تخیلی و آینده نگرانه است. چیزی در سبک و سیاق اهریمن مقیم که در آینده ای نزدیک رخ می دخد. بار دیگر پس از ٢٨ روز و ٢٨ هفته، انگلستان صحنه شیوع ویروسی کشنده شده و  شکل های قدیمی زندگی جمعی نیز در آن ظاهر می شود. مانند زندگی فئودالی کین دانشمند سابق که شخصیتی شاه لیر گونه هم دارد و به گفته کارگردانش از روی شخصیت کورتز در رمان دل تاریکی جوزف کنراد گرفته شده است. مارشال دوست داشت این نقش را کانری بازی کند، اما ظاهراً کانری نپذیرفته، ولی در عوض سازمان گردشگری اسکاتلند با آغوش باز مقداری از هزینه فیلم را تقبل کرده است.

مارشل مدتی قبل گفته بود که دلیل رو آوردنش به ترسناک سازی علاقه سرمایه گذاران به این ژانر است، چون راهی مطمئن برای پول در آوردن محسوب می شود. به همین خاطر این بار بودجه ای متناسب با داستان فیلم در اختیار وی گذاشته شده تا ادای دینی به فیلم های دوران نوجوانی اش کند. فیلم هایی مانند مکس دیوانه و فرار از نیویورک، اما به نظر می رسد این بار بر خلاف دو فیلم پیشین بخت چندان با مارشال یار نبوده است.

بازیگر اصلی فیلم کوشیده تا پا جای پای کسانی چون سیگورنی ویور، آنجلینا جولی، کیت بکینسل و میلا یوویچ بگذارد، اما سرمای چهره اش اجازه همذات پنداری که سهل است، حتی همراهی با وی را نمی دهد. فیلمنامه نیز با وجود تلاش های مارشال در سکانس مربوط به قلعه کین اندکی باسمه ای و ناهمرنگ با دیگر قسمت های فیلم دیده می شود. پانک های گلاسکویی که قسمت عمده ای از زد و خوردهای قهرمان مونث فیلم به آنها اختصاص داده شده، چهره هایی پذیرفتنی تر و آخر زمانی تر دارند و مخوف تر هم دیده می شود. کسانی که به آدمخواری روی آورده اند.

روز قیامت بر خلاف دو فیلم پیشین مارشال چندان از قالب ژانر رها نشده و نکته بدیعی ندارد. این فیلم می توانست در دهه ١٩٨٠ و با حضور قهرمانی مذکر ساخته باشد تا کابوس های پس از جنگ اتمی میان دو ابرقدرت شرق و غرب را رنگی تازه ببخشد. فیلم کمی نومید کننده و دیرهنگام است، اما دوستداران آثار مارشال دلایل کافی برای تماشای آن خواهند یافت. شخصاً حضور دو بازیگر کار کشته چون مکداول و هاسیکنز مرا جذب فیلم کرد، شما هم دلایل خودتان را پیدا کنید!

ژانر: اکشن، درام، علمی تخیلی، مهیج.

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی کارگردان

 

وقایع نامه اسپایدرویک    The Spiderwick Chronicles

کارگردان: مارک واترز. فیلمنامه: کاری کیرک پاتریک، دیوید برنبائوم، جان سیلز بر اساس کتابی از تونی دی ترلیزی و هالی بلیک. موسیقی: جیمز هورنر. مدیر فیلمبرداری: کالیب دشانل. تدوین: مایکل کان. طراح صحنه: جیمز دی. بیزل. بازیگران: فردی هایمور[جرد/سایمون]، مری لوئیز پارکر[هلن]، نیک نولتی[مولگارت]، سارا بالجر[مالوری]، اندرو مک کارتی[ریچارد]، جوآن پلورایت[عمه لوسیندا]، دیوید استراتیرن[آرتور اسپایدرویک]، هاگسکوئل[ست روگن]، تیمبلتاک[مارتین شورت]. ١٠٧ و ٩٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٨ آمریکا. نام دیگر: The Spiderwick Chronicles: The IMAX Experience.

هلن گریس که به تازگی از شوهرش جدا شده، به همراه پسران دوقلویش جرد و سایمون و دختر بزرگش مالوری به خانه ای قدیمی در املاک اسپایدرویک- متعلق به عمه لوسیندا- اثاث کشی می کنند. در شب اول اقامت شان در خانه جدید، مالوری پشت دیواری کاذب یک آسانسور کوچک و یک کلید عجیب پیدا می کند. جرد با استفاده از آسانسور و کلید به اتاقی مخفی راه پیدا می کند که متعلق به صاحب قدیمی خانه آرتور اسپایدرویک است. جرد با استفاده از کلید صندوقی را باز کرده و نوشته های آسپایدرویک را می یابد. کتابچه ای که حاوی اسرار سرزمین پریان است و اسپایدرویک طی یاداشتی از یابنده خواسته تا محتویات خطرناک کتاب را نخواند. اما جرد اخطار را نادیده گرفته و مهر از کتاب برمی گیرد.  مدتی بعد جرد با موجود کوتوله ای به نام تیمبلتاک برخورد می کند که از موجوداتی کوچک و معمولاً نامرئی با وی سخن می گوید و اینکه موجودی پلید به نام مولگارت در صدد دستیابی به کتابچه اسپایدرویک است تا بر تمامی سرزمین پریان حکمرانی کند. اسپایدرویک سال ها قبل ناپدید شده، اما قبل از رفتن حصاری جادویی پیرامون خانه برای حفاظت از دخترش تعبیه کرده است. جرد موضوع را با برادر و خواهرش در میان می گذارد، اما آنها حرف های جرد را جدی نمی گیرند. تا اینکه سیمون توسط گابلین های شرور مولگارت دزدیده و به اسارت گرفته می شود. همزمان جرد با گابلینی خوش قلب و دشمن مولگارت به نام هاگسکوئل آشنا می شنود. مولگارت سایمون را رها می کند تا کتابچه را برای وی بیاورد. اما جرد و مالوری او را از کار برحذر می کنند و در نتیجه با حمله گسترده گابلین ها به خانه روبرو می شوند. به نظر می رسد تنها کسی که می تواند به آنها کمک کند وارث خانه، یعنی لوسیندا دختر سالخورده اسپایدرویک است. اما عمه لوسیندا به آنها می گوید تنها راه نجات آنها یافتن آرتور اسپایدرویک است...

چرا باید دید؟

مارک استفن واترز متولد ١٩٦٤ کلیولند، اوهایو آمریکاست. از سال ١٩٩٧ با نوشتن و کارگردانی فیلم خانه تفاهم شروع به کار کرد. خانه تفاهم در جشنواره سندنس با نامزدی جایزه داوران و بعدها در جشنواره های شیکاگو و دیوویل خوش درخشید.  اما دو فیلم بعدی او کمدی درام های معمولی بودند که توجه کسی را جلب نکردند. تا اینکه در سال ٢٠٠٤ واترز با ساختن دختران شرور توانست آب رفته را به جوی بازگرداند و اولین جوایزش را نیز دریافت کند. دختران شرور نیز یک کمدی درام به شدت زنانه بود که هفت جایزه از جشنواره های آمریکایی مانند انتخاب نوجوان ها و MTV Movie Awards به دست آورد و موقعیت او را در میان تهیه کنندگان تثبیت کرد. فیلم بعدی وی که در همین صفحات معرفی شد همچون بهشت نام داشت که یک کمدی عاشقانه ٥٨ میلیون دلاری با مایه های ماوراء الطبیعه و شباهت های فراوان با روح- دیوید زوکر- بود. فیلم جدا از فروش معقول توانست ستایش منتقدان را به خاطر بازی هنرپیشگانش، مخصوصاً مارک روفالو، کسب کند. وقایع نامه اسپایدرویک ششمین فیلم بلند واترز است که با بودجه ای سنگین در حدود ٩٠ میلیون دلار ساخته شده و در طول مدت کوتاهی که از نمایش آن می گذرد ٧٠ میلیون دلار در سینماهای آمریکا به دست آورده است.

فیلم بر اساس مجموعه پنج جلدی کتاب های محبوب نوجوان به همین نام نوشته تونی دی ترلیزی و هالی بلیک ساخته شده است. اولین جلد این مجموعه در سال ٢٠٠٣ منتشر شد و چهار جلد دیگر در همین سال و سال بعد راهی بازار شدند. در سال ٢٠٠٧ و ٢٠٠٨ نیز دو جلد تازه تحت عنوان فراسوی وقایع نامه اسپایدرویک به چاپ رسید. فیلم هر چند تفاوت هایی اندک با این مجموعه دارد و بیشتر روی حوادث جلد چهارم آن متمرکز شده، تا امروز نقد های خوبی از سوی منتقدان آمریکایی دریافت کرده است.

با این حال فیلم از سه گانه ارباب حلقه ها یا قطب نمای زرین و حال و هوای حماسی آنها-حتی هری پاتر- دور است و در نتیجه بر خلاف آنها چندان جایی در ذهن ها اشغال نخواهد کرد. با این حال واترز ماجراهایی قابل حدس را به شیوه ای هوشمندانه پشت سر هم روایت کرده و تماشاگر را مجذوب فیلم می سازد. شخصاً فیلم را یک سرگرمی زیبا و آبرومندانه برای نوجوانان ارزیابی می کنم که جلوه های ویژه رایانه ای قابل قبولی نیز دارد، اما جادوی آن مقداری اندک است. ستاره اصلی فیلم بی تعارف فردی هایمور است که قبلاً او را در فیلم های چارلی و کارخانه شکلات سازی و آرتور و آدم کوچولوها دیده بودیم. بازی او در نقش دو برادر دوقلو بسیار باور پذیر است. فیلم تا این لحظه فروش جهانی ١٥٠ میلیون دلار را نیز پشت سر گذاشته و بدون شک یکی از موفق ترین فیلم های نوجوان در سال ٢٠٠٨ خواهد بود.

ژانر: ماجرایی، خانوادگی، فانتزی، مهیج.

سایت رسمی فیلم

 

فیلم ابرقهرمان    Superhero Movie

نویسنده و کارگردان: کریگ میزین. موسیقی: جیمز ال. ونیبل. مدیر فیلمبرداری: تامس ئی. آکرمن. تدوین: اندرو اس. ایزن، کریگ هرینگ، دن اسکالک. طراح صحنه: باب زیمبکی. بازیگران: دریک بل[ریک ریکر/دراگن فلای]، سارا پاکستون[جیل جانسون]، کریستوفر مکدانلد[لو لندرز/ Hourglass]، لزلی نیلسن[عمو آلبرت]،جفری تمبور[دکتر وایتبای]، برنت اسپینر[دکتر استورم]، ماریون راس[عمه لوسیل]، کوین هارت[تری]، رایان هنسن[لنس لندرز]، تریسی مورگان[آقای زاویر]، رجینا هال[بانو زاویر]، کیت دیوید[کارلین]، پاملا آندرسون[دختر نامرئی]، کریگ بیرکو[ولورین]. ٨٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٨ امریکا. نام دیگر: Superhero!.

ریک ریکر، که به والدینش را در کودکی از دست داده، نزد عمو آلبرت و عمه لوسیل زندگی می کند. هیچ کس در دبیرستان او را دوست ندارد و عملاً یک بازنده تمام عیار است. تا اینکه در یک بازدید از آزمایشگاهی علمی، ریک توسط سنجاقکی گزیده شده و صاحب قدرت های غیر عادی می شود. ریک تصمیم دارد از این قدرت ها برای انجام کارهای خوب و به دست آوردن دل جیل جانسون دختر همسایه که سخت شیفته اوست، استفاده کند. همزمان لو لندرز حامی مالی آزمایشگاه که به شدت بیمار و در آستانه مرگ است، پروژه ای مخفی را هدایت می کند. او پس از اینکه تصمیم می گیرد دستگاه ساخته شده را روی خود امتحان کند، معالجه شده و با گرفتن زندگی دیگر انسان ها قادر به ادامه حیات می شود. خیلی زود لندرز تحت نام ساعت شنی شهرتی منفی پیدا می کند، چون او باید برای زنده ماندن هر چه بیشتر بکشد. همین امر سبب می شود تا راه او و ریک ریکر که اکنون با پوشیدن لباسی سبز رنگ و با نام سنجاقک شهرتی در تادیب خلافکاران یافته، با هم تلاقی کند...

چرا باید دید؟

کریگ میزین متولد ١٩٧١ بروکلین، نیویورک است. با نوشتن فیلمنامه RocketMan در ١٩٩٧ وارد سینمای آمریکا شده و با دومین فیلمنامه اش Senseless در سال بعد شهرتی اندک کسب کرد. دو سال بعد برای ساختن استثنایی ها روی صندلی کارگردانی نشست. ولی عمده شهرتش را با نوشتن قسمت های سوم و چهارم فیلم ترسناک نزد تماشاگران ساده پسند این نوع کمدی ها به دست آورد. دومین تجربه کارگردانی او بعد از هشت سال همین فیلم ابرقهرمان است که تهیه کنندگی و نوشتن فیلمنامه آن را نیز بر عهده داشته است.

اگر مجموعه فیلم ترسناک را دیده باشید، با نوع شوخی های آن آشنا هستید. اگر از این شوخی ها خوش تان آمده، هجویه تمام عیار، ٣٥ میلیون دلاری و حتی عامیانه و هرزه درایانه میزین بر فیلم اسپایدرمن و کمی تا قسمتی مردان ایکس را خواهید پسندید. بدیهی است چنین فیلمی که ریشه در فرهنگ آمریکایی و شوخی های سخیف رایج در آن دیار دارد، برای بسیاری جالب توجه باشد. مخصوصاً اگر دو فیلم مورد ارجاع سازندگانش را دیده باشد، این شوخی ها برایش جذاب تر خواهند بود. دست انداختن اسطوره های معاصر نیز یکی از آن کارهایی است که در سال های اخیر در هالیوود به شدت رایج شده و بعد از درخشش هر فیلم یا قهرمانی بلافاصله هجویه و نقیضه آن روانه سینماها می شود. این پدیده در نگاه اول می تواند نشان دهنده طرز نگاه کاسبکارانه هالیوودی ها به هر پدیده هنری/فرهنگی باشد، اما با کمی تعمق می شود سویه دیگر را نیز دید، یعنی تماشاگران این گونه فیلم ها که به دست انداختن هر چیزی می خندند. البته در مورد فیلم ابرقهرمان این اتفاق تکرار نشده و بازخورد مناسبی در گیشه نیافته است. البته این امر ناشی از فروکش کردن تب این نوع هجویه سازی ها یا عدم قبول شان در میان تماشاگران نیست، بلکه ناشی از ملاط اندک افزوده شده به پیرنگ منبع ارجاع آن است. میزین فیلمساز قابل اعتنایی نیست و در این فیلم نیز تمامی هم و غم خود را معطوف نوشتن شوخی های پایین تنه ای-مخصوصاً برای عمو فرانک که نیلسن نقش وی را بازی می کند و سابقه ایفای چنین نقش هایی را در دارد- یا استفاده مکرر از گوز که مدتی است سکه رایج صحنه های کمیک فیلم های عامه پسند شده است. یقیناً چنین دستمایه ای اگر در دستان برادران زوکر که پیشکسوت این کار هستند، قرار می گرفت شاید نتیجه بهتری حاصل می شد. اما در شکل فعلی فقط برای ساعتی خنده سطحی و سپس فراموشی مناسب تر است. شاید بعدها هیچ کدام از شوخی هایش را به خاطر هم نیاورید!

ژانر: اکشن، کمدی، علمی تخیلی، مهیج.

سایت رسمی فیلم

 

موسیقی درون     Music Within

کارگردان: استیون سوالیچ. فیلمنامه: برت مک کینی، مارک اندرو، کلی کنمر. موسیقی: جیمز تی. سیل. مدیر فیلمبرداری: ایرک هارتوویچ. تدوین: تیموتی آلورسون. طراح صحنه: کریگ استیمز. بازیگران: ران لیوینگستون[ریچارد پیمنتل]، ملیسا جورج[کریستین]، مایکل شین[آرت هانیمن]، یول وازکز[مایک اشتولتز]، دبکا دمورنی[مادر ریچارد]، هکتور الیزاندو[بن پادرو]، لزلی نیلسن[بیل استین]، کلینت یونگ[پدر ریچارد]، پل مایکل[جو]، جان لیونگستون[آقای پارکز]. ٩٤ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ آمریکا. برنده جایزه تماشاگران جشنواره دالاس.

ریچارد پیمنتل جوانی صاحب استعداد سخنوری است. اما سرمشق او در این کار دکتر بن پادرو به او می گوید که تنها داشتن استعداد سخنوری کافی نیست. باید صاحب انگیزه و دیدگاه باشی تا سخنانت معنی و ارزش داشته باشد. ریچارد که سرخورده شده، در ارتش ثبت نام کرده و به ویتنام می رود. مدتی بعد در اثر انفجار خمپاره، شنوایی خود را تا حدود زیادی از دست داده و به وطن بازمی گردد. او اینک یک معلول به حساب می آید و به همین خاطر اولیای دانشگاه از پذیرش او شانه خالی می کنند. ریچارد به زودی با معلول های دیگری از جمله آرت آشنا شده و درمی یابد که انسان ها و مخصوصاً مسئولان دولتی رفتاری غلط با معلولین دارند. کسانی که اغلب با وجود داشتن معلولیت هایی جزئی، صاحب توانایی ها و استعدادهایی هستند که نادیده گرفته می شوند. ریچارد سرانجام درمی یابد که آهنگ درون خود را یافته و تلاش می کند تا از قدرت خود برای قانع کردن مسئولین جهت اعتماد به معلولان و پذیرش آنها در جامعه استفاده کند. او با آرت که مشکل گفتاری دارد، دوستی عمیقی برقرار می کند و همزمان با کریستین زیبا نیز آشنا و عاشق او می می شود. به زودی کارهای پیمنتل ثمر می دهد. در سینمارهای متعددی شرکت می کند و کتابی نیز منتشر می کند. سرانجام در دهه ١٩٩٠ با انتخاب جورج بوش پدر حقوق معلولان به تمامی در جامعه به رسمیت شناخته می شود. واقعه ای که پیمنتل سهمی به سزا در وقوع آن دارد...

چرا باید دید؟

داستان واقعی زندگی ریچارد پیمنتل که یکی از درخشان ترین کوشندگان اجتماعی روزگار ماست، بر خلاف ظاهر آن یک کمدی درام بسیار جذاب با حاشیه صوتی خاطره برانگیز است. تم و مضمون اصلی فیلم، نبرد یک جمع کوچک به رهبری یک مرد برای رسیدن به حقوق انسانی خویش است. مهم نیست که ریچارد و دوستانش در جنگ ویتنام معلول شده اند یا مادرزاد صاحب نقص عضو هستند، آنچه مهم است برخورد همشهریان ساده اندیش با آنهاست که توانایی هایشان را دست کم گرفته و در حق شان تحقیر و توهین روا می دارند. از طرف دیگر فیلم تلاشی برای القای این موضوع مهم است که باید هدف و دیدگاهی مشخص در زندگی اختیار کنید، چیزی که در اینجا موسیقی درون نام گرفته و نام دیگر نبوغ ذاتی فرد یا استعداد است. اگر این موسیقی را کشف کنید و جهتی درست را اختیار کنید، به هر جا که بخواهید می رسید. کارگردان با این فیلم قراردادهای اجتماعی، فردی و اخلاقی-مانند رفتار سبکسرانه کریستین در امور جنسی، برخوردهای عموم با معلولین- را در کنار هم به چالش کشیده است. البته پیرنگ فرعی عاشقانه فیلم را نیز نباید فراموش کرد. دیالوگ های سنجیده و به یاد ماندنی، بازی خوب سه شخصیت اصلی، مخصوصاً بازی مارتین شین در نقش آرت درخشان و به یاد ماندنی و از نقاط قوت فیلم است. شخصاً از تماشای آن لذت بردم و بر خلاف منتقدان آمریکایی ارزش کاری که پیمنتل کرده را با رفتار ارین براکوویچ[شخصیت اصلی فیلمی به همین نام ساخته استیون سادربرگ] قابل مقایسه هم نمی دانم. چون ارین با مسموم شدن مردم توسط شرکت ها می جنگید و پیمنتل زهری را که در روان هر فرد وجود دارد[نفرت از معلولین]، نشانه گرفته است.

استیون ساوالیچ متولد ١٩٧٧ کاربوندیل، ایلینویز است. در سال ٢٠٠٠ با ساختن فیلم کوتاه یکشنبه در پارک به همراه جورج و فیل آغاز کرده و موسیقی درون اولین فیلم بلند او در مقام تهیه کننده و کارگردان است.

ژانر: درام، کمدی.

سایت رسمی فیلم

 

بن ایکس    Ben X

کارگردان: نیک بالتازار. فیلمنامه: نیک بالتازار بر اساس رمان "Niets is alles wat hij zei" و نمایشنامه Niets. موسیقی: پراگا کان. مدیر فیلمبرداری: لو برگمانس. تدوین: فیلیپ راوئت. طراح صحنه: کورت لوینس. بازیگران: گرگ تیمرمانس[بن]، لورا رولیندن[اسکارلیت]، ماریکه پینوی[مادر]، ل گوسن[پدر]، تایتوس د ووگت[بوگارت]، مارتن کلایسنس[دسمت]، تانیا وان در ساندن[سابین]، یوهان هلدنبرگ[معلم دینی]. ٩٣ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ بلژیک، هلند. برنده جایزه بزرگ و جایزه هئیت داوران کلیسای جهانی از جشنواره مونترال، برنده جایزه تماشاگران و انتخاب کارگردان ها برای بهترین فیلم خارجی از جشنواره سدونا، برنده جایزه فیپرشی از جشنواره استانبول.

بن جوانی متفاوت و گریزان از واقعیت است و همه چیز برای او در دنیایی مجازی اتفاق می افتد. او در کودکی صاحب حافظه ای قوی بوده، اما بعدها دچار بیماری اوتیسم شده است. تنها دوستی که دارد دختری به نام اسکارلیت است که روز صبح با او روی اینترنت Archlord بازی می کند. همکلاسی هایش در دبیرستان مرتباً سر به سر او می گذارند و یک روز هم شلوار از پای او کشیده و فیلم آن را روی اینترنت قرار می دهند. همزمان پیامی از اسکارلیت دریافت می کند که خواستار آشنایی رو در رو با اوست. چون بن بالاترین امتیاز را همواره در این بازی به دست می آورد. در روز موعود بن خانه را ترک و به دیدار اسکارلیت می رود. اما قادر به سخن گفتن با او نیست. بعد از بازگشت به خانه همراه پدر و مادر به سفری دریایی می روند. در آنجا بن در برابر دوربین خود خودکشی می کند. در مراسم تشیع جنازه همه همکلاسی هایش حضور دارند و با نمایش فیلمی از رفتارشان با بن به شدت ناراحت می شوند. به نظر می رسد بن هنوز زنده است و مرگ وی چیزی جز بازی پایانی وی نیست....

چرا باید دید؟

نیک بالتازار متولد ١٩٤٦ گنت، اوست ولاندرن، بلژیک است و بن ایکس اولین فیلم اوست. تنها سابقه ای که از وی در منابع موجود یافت می شود تجربه بازی در نقش هایی کوتاه در دو فیلم به سال ١٩٩٥ و ٢٠٠٣ است. اما با همین فیلم اول خود موفق شده کلی سر و صدا در جشنواره ها به پا کند و چهار جایزه معتبر هم به دست بیاورد. بن ایکس که به عنوان نماینده رسمی بلژیک به مراسم اسکار معرفی شده بود، به اوتیسم نمی پردازد. بلکه بیماری شخصیت اصلی فیلم بهانه ای است تا از طریق آن رفتارهای ناهنجار اجتماعی مانند قلدری و تحقیر دیگران زیر شلاق گرفته شود. البته این امر باعث نمی شود تا به مصائب زندگی در دنیای مجازی نیز پرداخته نشود. بالتازار از لحظه شروع فیلم دنیای ذهنی قهرمانش را همچون یک بازی رایانه ای تصویر می کند. اما نماهای ثابت از صحبت های نزدیکان بن را نیز در لابلای آنها می گنجاند تا ظاهری مستندگونه نیز به اثر خود بدهد. فیلم میان روایت ذهنی، فیلم مستند و داستانی فانتزی در رفت و آمد است و به خوبی موفق می شود تعادلی میان همه این دنیاهای متضاد برقرار کند. و از همه حیرت انگیزتر اینکه فیلم بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است!

این فقط بن نیست که قلدری و خشونت نوجوان های همسن و سالش سبب وحشت هر روزه اش شده، این کابوس همه ماست. قهرمان فیلم هلندی است و اکثریت صحنه های آن نیز در هلند می گذرد. در واقع می شود آن را مطالعه ای درباره جوانان امروز هلندی دانست که مواد مخدر، روابط جنسی بی بند و بارانه و ابراز خشونت در نزد آنان چیز عجیب یا نابهنجاری نیست. در نزد آنها صحبت از خدا، دین، قراردادهای اجتماعی و حتی اخلاقی تمسخرشان را برمی انگیزد و بن ایکس سعی می کند تا با سیلی محکمی آنها را به خود آورد. این سیلی در قالب خودکشی و فیلمی که در مراسم تدفین وی نمایش داده می شود به صورت جامعه هلند نواخته می شود. آن هم از سوی کسی که تلفظ سر هم نامش در زبان هلندی- بنیکس- هیچ کس معنی می دهد.

فیلم با سرمایه ای معادل یک و نیم میلیون یورو تولید شده و همین مقدار را در بلژیک به دست آورده است. یک فیلم اروپایی استخوان دار، که سبک دیداری شنیداری کارگردانش سخت به دل می نشیند. برای آشنا شدن با سینمای امروز هلند یکی از بهترین نمونه ها است و برای کارگردانش سنگ زیرین یک کارنامه درخشان در آینده!

ژانر: درام.

سایت رسمی فیلم

 

زمانی برای مردن    Pora umierac

نویسنده و کارگردان: دوروتا کدژیرزاوسکا. موسیقی: ولودژیمیرژ پاولیک. مدیر فیلمبرداری: آرتور رینهارت. تدوین: دوروتا کدژیرزاوسکا، آرتور رینهارت. طراح صحنه: آلبینا بارانسکا. بازیگران: دانوتا شافلارسکا[آنیلا]، کریشتف گلوبویش[پسر آنیلا]، مارتا والدرا[عروس آنیلا]، پاتریسیا شوژیک[نوه آنیلا]، پیوتر زیارکیه ویچ[ترباچ]، کامیل بیتاو[داستایوسکی]، یوانا شارکووسکا[آنیلای جوان]، مالگورزاتا روژنیاتووسکا[دکتر]. ١٠٤ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ لهستان. نام دیگر: Time to Die. برنده جایزه تماشاگران-بهترین بازیگر زن-بهترین صدابرداری وجایزه منتقدان از جشنواره فیلم های لهستانی.

آنیلای سالخورده در خانه ای بزرگ در ورشو زندگی می کند. او شیفته این خانه است، چون ایام خوشی را در آن گذرانده و تصمیم دارد تا زمان مرگش در آن سکونت کند. تنها همدم وفادار او سگی به نام فیلاست. تنها پسر وی ازدواج کرده و با همسر و دخترش در جایی دیگر زندگی می کند. آنیلا روزها را با یادآوری روزگار شاد گذشته و مرور خاطراتش می گذراند، اما وقتی یکی از همسایه ها با پیشنهاد خرید خانه از راه می رسد، همه چیز به هم می ریزد. پسرش می پذیرد تا نزد همسایه رفته و او را منصرف کند. اما شب هنگام آنیلا متوجه حضور پسرش در خانه همسایه می شود و از صحبت های او با عروسش می فهمد که پسر تصمیم به گرفتن امضاء از مادر و فروش خانه گرفته است. در اقدامی از سر یاس لباس های محبوبش را پوشیده و در بستر مرگ دراز می کشد. اما دقایقی بعد به خود آمده و تصمیمی دیگر اتخاذ می کند. حیاط خانه او محل بازی کودکانی است که یک گروه موسیقی نیمه حرفه ای دارند. او که با یکی از پسران گروه ملقب به داستایوسکی آشنا شده، به سراغ سرپرست آنان می رود. روز بعد با تنظیم وصیت نامه خانه را به گروه موسیقی کودکان بخشیده و انگشتری اش را نیز برای عروسش که از وی در برابر تصمیم پسرش دفاع کرده بود، به ارث می گذارد. و پس از استقرار کودکان در خانه، به طبقه بالا رفته و در آرامش راهی جهان دیگر می شود.

چرا باید دید؟

دوروتا کدژیرزاوسکا فرزند یادویگا کدژیرزاوسکا[کارگردان زن لهستانی] است که در ١٩٥٧ در لوج به دنیا آمده، در ١٩٨١ از مدرسه ملی سینما در همین شهر فارغ التحصیل و سپس دو سالی را نیز در مسکو آموزش کارگردانی دیده است. او که اینک یکی از زنان فیلمساز برجسته لهستان و دنیاست، بعد از مدتی مستندسازی به ساختن فیلم های داستانی روی آورده است. کدژیرزاوسکا اغلب نویسنده و تدوینگر فیلم های خویش است.

فیلم های مشهور او شیاطین، کلاغ ها، هیچ و من هستم تاکنون بیش از ١٣ جایزه با ارزش بین المللی برای کارنامه وی کسب کرده اند. وی در فیلم هایش روی تجربیات دوران کودکی فقرا متمرکز است. اغلب شخصیت هایش را زنان تشکیل می دهند که به شکلی نومیدانه برای عشق به مردان شان می جنگند. آخرین فیلم او یک شاهکار سیاه و سفید به نام زمانی برای مردن است که زندگی روزانه زنی مسن را توسط بازیگر برجسته سینما و تئاتر لهستان بانو دانوتا شافلارسکا بازی می شود. فیلم در واقع محملی برای نمایش استعداد شگفت انگیز بازیگری این زن ٩١ ساله و سگش فیلا است که یکی از بهترین و به یاد ماندنی ترین زوج های سینمایی سال های اخیر را شکل داده اند.

آنیلا مانند بسیاری از سالخوردگان، در حسرت از دست رفتن جهان پاک و بی آلایش و اخلاقی گذشته، روزگار می گذراند. از سرمایی که قلب فرزند و نوه اش را فرا گرفته، رنجیده خاطر است و حتی تصمیم می گیرد که بمیرد. اما اراده او حکم می کند معنایی به زندگیش ببخشد. درسی به فرزند ناخلف بدهد و از عروسش تشکر کند. او با اهدای خانه به کودکان فقیر آینده ای مطمئن را به آنها می کند، در حالی که پسرش که زمانی او هم کودک بوده، حاضر به فریب مادر شده تا خانه را از چنگ وی به در آورد.

فیلم غمنامه ای با وقار در باب احترام به سالخوردگان است، به والدین و کسانی که روزی ما نیز به شکل آنان در خواهیم آمد. پس به یاد داشته باشید که اعضای جوان تر خانواده ما نیز می توانند رفتاری ناشایست با ما داشته باشند. تاکنون از کدژیرزاوسکا فیلم دیگری ندیده بودم، اما همین فیلم کافی بود تا به استعداد وی در روایت پی ببرم. او از کوچک ترین و بی اهمیت ترین کارهای روزانه یک پیرزن حادثه ای می آفریند و فقط با یک بازیگر موفق می شود شما را تا پایان فیلم با خود همراه کند. و از همه مهم تر حسی انسانی را در شما بیدار کند و وادارتان کند در غم مرگ آنیلای دوست داشتنی گریه کنید. زنی که در لحظه مرگش، حتی برای همدم بی زبانش بهشت را آرزو می کند. اگر تا امروز سینمای لهستان را با وایدا و کیلسلوفسکی می شناختید، در تماشای زمانی برای مردن درنگ نکنید. چون غول های تازه ای از خاکستر سینمای لهستان برخاسته است!

ژانر: درام.

سایت رسمی فیلم

 

طبال سابق     Ex Drummer

کارگردان: کوئن مورتیر. فیلمنامه: کوئن مورتیر بر اساس رمان هرمن بروسلمانز. موسیقی: آرنو، فلیپ کوولیر، میلیونر، گای وان نوتن. مدیر فیلمبرداری: گلاین اسپیکارت. تدوین: مانو وان هووه. طراح صحنه: خیرت پاره دیس. بازیگران: دریس وان هگن[دریس]، نورمن بئرت[کوئن د گیتر]، گونتر لاموت[یان وربیک]، سام لوویک[ایوان وان دروپ]، فرانسوا بیوکلیر[پدر وربیک]، برنادت دامان[مادر وربیک]، نانسی دنیس[همسر ایوان]، دلورس بوکیرت[لیو]، ویم ویلیرت[جیمی]، شانتال وانین[کریستین]، تریستان ورستون[دوریان]. ٩٠ و ١٠٤ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ بلژیک. برنده جایزه داوران جشنواره رین دنس، نامزد جایزه ببر از جشنواره رتردام، برنده جایزه ویژه داوران جشنواره ورشو.

سه مرد تصمیم گرفته اند تا یک گروه موسیقی راه انداخته و برای یک بار هم که شده روی صحنه بروند. اما هر کدام از این آدم ها جدا از مشکلات زندگی، صاحب معلولیت هایی نیز هستند. کوئن آواز خوان اختلال گویشی دارد، یکی از دست های یان نوازنده باس به خاطر حادثه ای در کودکی اختلال حرکت دارد و اوان گیتاریست نیز مشکل شنوایی دارد. از طرف دیگر برای تکمیل شدن گروه به یک طبال نیز نیازمندند و برای همین یک روز پشت در خانه نویسنده ای مشهور به نام دریس ظاهر می شوند. دریس ابتدا دعوت آنها را جدی نمی گیرد، چون او هم مشکل خاص خودش را دارد: دریس قادر به نواختن طبل نیست!

با این حال دریس که زندگی مرفه و راحتی دارد برای شوخی هم که شده پیشنهاد این سه نفر را قبول می کند. او که با زنی زیبا زندگی و گاه همراه او سکس گروهی را نیز تجربه می کند، به محض آشنا شدن با اعضای گروه متوجه مشکلات خصوصی آنها نیز می شود. کوئن یک نازی است و علاقه عجیبی به کتک زدن زنها دارد، پدر یان دیوانه و در خانه بستری است و خود او نیز همجنس گراست، ایوان نیز زندگی بی سر و سامانی با همسرش را می گذارند. با این حال هر سه نفر استعداد عجیبی در نواختن دارند و به زودی نام فمینیست ها را برای گروه خود برگزیده و شروع به تمرین می کنند. کم کم دریس به گروه علاقمند می شود و هر کاری را که لازم می داند برای سر گرفتن اولین و آخرین اجرای آنها انجام می دهد. اما همه چیز رفته رفته به شکلی بغرنج در هم می ریزد….

چرا باید دید؟

در یک کلام: برآشوینده و تکان دهنده!

تا قبل از دیدن طبال سابق کوئن مورتیر را نمی شناختم. جست و جو در اینترنت و منابع مکتوب هم کمک چندانی نکرد. جز اینکه در طول ١٢ سال گذشته چهار فیلم ساخته و با دومین فیلمش کار یک روز سخت در ١٩٩٧ چند جایزه دریافت کرده و به شهرت رسیده است. طبال سابق آخرین کار او و دومین اثر موفق اش به شمار می رود که شهرتی همسنگ گاسپار نوئه فرانسوی برای وی به ارمغان آورده است. کسانی که برگشت ناپذیر را دیده باشند، با حال و هوای فیلم های نوئه آشنایند و می توانند حدس بزنند فیلم های مورتیر از چه سنخی است. فقط در یک جمله بگویم که برای افراد مومن و معتقد و اخلاق گرا و حتی آدم هایی با قلب ضعیف قابل تماشا نیست.

سبک بصری مورتیر برای تصویر کردن زندگی چند بازنده که می توانند نمونه هایی دقیق از جامعه امروز هلند باشند، بدیع و گاه آزارنده است. او بازنده هایی را تصویر می کند که می خواهند به اوج برسند. کسانی که در فقر، اعتیاد، روابط جنسی و خانوادگی انحراف آمیز غرق شده اند. عاری از احساس هر گونه مسئولیت روزگار را به بطالت می گذرانند و به راک اند رول عشق می ورزند. زندگی حال آنها شکننده است و آینده ای هم وجود ندارد.

خشونت هراس آور و سکس جزئی از این کمدی سیاه و ابسورد هستند که می توانند شما را به یاد برگشت ناپذیر، پرتقال کوکی و انسان سگ را گاز می گیرد/در نزدیکی شما اتفاق افتاد بیندازد. داستانی که از زبان یک نویسنده ثروتمند، مشهور و بی درد روایت می شود که برای فرار از آسایش محیط خود به میان اوباش اوستند پناه می برد. ما نیز همراه او پا به دنیای پر از پلشتی این افراد می گذاریم و سرانجام به این نتیجه می رسیم که تمامی این شوربختی ها در نتیجه سیاست های غلط دولت ها شکل گرفته است. قهرمان فیلم در جایی به زنی که شب قبل در سکس گروهی با وی خوابیده بود، می گوید اندوه جمعی وجود ندارد. هر چه هست شخصی است!

اما در پایان فیلم دوست داریم بر خلاف او به اندوه جمعی ایمان بیاوریم. طبال سابق فیلمی برای همه کس نیست. حتی دوستداران آن نیز بعد از اتمام تماشای فیلم برای رهایی از کثافت آن باید سری به حمام بزنند. اما بی تردید یکی از بهترین و تکان دهنده ترین فیلم های اروپایی اخیر است که نگاه هایی عمیق تر و جدی تر را طلب می کند!

ژانر: کمدی، جنایی، درام، موسیقی.

سایت رسمی فیلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:27  توسط امیر عزتی  | 

 

استیون کینگ برای دوستداران سینما و ادبیات در ایران نامی بسیار آشناست. در میان منتقدان ایرانی با فیلم رستگاری در شاوشنک و مسیر سبز جایگاهی معتبر کسب کرده و خواننده و تماشاگر ایرانی نیز با کتاب ها و سپس فیلم های هراس آور یا مهیجی که از روی آثار وی ساخته شده اند، دقایقی به یادماندنی گذرانده است. ١٣ سال بعد از ساخته شده رستگاری در شاوشنک، فرانک دارابانت به سراغ مه- یکی دیگر از مشهورترین داستان های او- رفته و با برگردانی تقریباً وفادارانه بار دیگر نام کینگ و داستانش را بر سر زبان ها انداخته است.

گفت و گو با استیون کینگ درباره مه


خطرهای بنیادگرایی در زمانه ما

 

ترجمه امیر عزتی

 

استیون ادوین کینگ متولد ٢١ سپتامبر ١٩٤٧ پورتلند، یکی از پرکارترین نویسندگان کتاب های پر فروش، فیلمنامه نویس، مقاله نویس، بازیگر، تهیه کننده و کارگردان آمریکایی است. بیش از ٣٥٠ میلیون جلد از کتاب هایش به فروش رفته و به نویسنده داستان های ترسناک، علمی تخیلی و فانتزی شهرت دارد. تا امروز ٦ بار برنده جایزه برام استوکر، ٦ بار برنده جایزه اتحادیه ترسناک نویس ها، ٥ بار برنده جایزه لوکاس، ٣ بار برنده جایزه بین المللی فانتزی نویس ها-در کنار جایزه یک عمر فعالیت در سال ٢٠٠٤-، جایزه اوهنری و جایزه هوگو شده و در سال ٢٠٠٣ نشان ممتاز بنیاد ملی کتاب را دریافت کرده است.

تاکنون بیش از ١٠٠ فیلم سینمایی و تلویزیونی یا مینی سریال از روی قصه هایش ساخته شده است و نامش برای اکثریت دوستداران سینما آشناست. اولبن بار برایان دپالما با اقتباس از رمان کری در ١٩٧٦ او را به سینمادوستان معرفی کرد. سه سال بعد انتخاب کتاب The Shining توسط استنلی کوبریک منتقدان را شگفت زده کرد و سبب شد تا بسیاری از خوانندگان کتاب و تماشاگران سینما با نگاهی جدی تر به آثار کینگ روبرو شوند. ساخته شدن The Dead Zone توسط دیوید کراننبرگ در ابتدای دهه ١٩٨٠ او را به جایگاهی رفیع در میان نویسندگان محبوب فیلمسازان رساند و در دهه ١٩٩٠ نامش را با فیلم های موفقی چون Misery، خوابگردها، دلوروس کلیبورن، رستگاری در شاوشنک، مسیر سبز، شاگرد زرنگ و ... گره زد.

خود کینگ نیز شیفته سینماست. جدا از نوشتن فیلمنامه با ١٩٨١ با نقشی کوچک در فیلم Knightriders ساخته جورج رومرو در برابر دوربین ظاهر شده- که در سال های بعد حکم امضای او در پای برگردان های سینمایی آثارش را یافته-، از ١٩٩١ با سال های طلایی تهیه کنندگی را تجربه کرده و گاه دستیار کارگردانی، عکاسی و ... نیز کرده است. یک بار نیز در سال ١٩٨٦ برای ساختن فیلمMaximum Overdrive  روی صندلی کارگردانی نشسته، که به نامزدی جایزه بدترین کارگردان در مراسم تمشک طلایی انجامیده و باعث شده تا عطای کارگردانی را به لقای آن ببخشد.

با این حال دو بار جایزه بهترین فیلمنامه را از Fantafestival و مراسم بهترین فیلمنامه آمریکایی USC برای خوابگردها و رستگاری در شاوشنک دریافت کرده، دوبار نامزد دریافت جایزه امی برای مینی سریال های The Shining و The Stand بوده، نامزد جایزه بهترین سناریو برای مسیر سبز از USC شده و جایزه بهترین اقتباس را از جشنواره فیلم های ترسناک و علمی تخیلی فینیکس را برای Gotham Cafe به دست آورده است.

استیون کینگ در یک کلام سلطان خلق هراس و هیجان در زمانه ماست، نویسنده ای که در رمان کوتاه مه توانسته پوسته نازک تمدن را شکافته، نقاب ها را یک به یک از چهره ها بردارد و نشان دهد تنها موجودی که باید از آن هراس داشت، خود آدمی است. بهتر است ماجرای قصه و فیلم مه را از زبان خود کینگ بشنویم...

 

 

آقای کینگ، گفته می شود که رمان کوتاه مه را در اثنای جنگ ویتنام نوشته اید و اینکه تا دهه ١٩٨٠ آن را منتشر نکرده بودید. به نظر می رسد که قصه هایتان را بعد از نوشتن در گوشه ای می گذارید و سال ها بعد به سراغ آنها می روید تا منتشرشان کنید. امکان دارد درباره ریشه ها و انگیزه های شکل گیری این داستان صحبت کنید؟

ابتدا باید بگویم که خیر، در زمان جنگ ویتنام نوشته نشده است. وقتی مه را داشتم می نوشتم، جنگ ویتنام مدت ها بود که تما